نجوای شبانه

مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
آرشیو


مخصوص زوجهای جوان Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 11 مهر ماه سال 1387
خوب من کی خواهد آمد عصر آن آدینه را معنا کند؟

آفتاب مهربانی سایه ی تو بر سر من 

ای که در پای تو پیچید ساقه ی نیلوفر من 

با تو تنها با تو هستم ای پناه خستگی ها 

در هوایت دل گسستم از همه دل بستگیها 

در هوایت پر گشودن باور بال و پر من باش 

شعله ور از آتش غم خرمن خاکستر من باش 

ای بهار باور من ای بهشت دیگر من 

چون بنفشه بی تو بیتابم بر سر زانو سر من 

بی تو چون برگ از شاخه افتادم 

سرد و سرگردان در کف بادم 

گرچه بی برگم گرچه بی بارم در هوای تو بی قرارم 

برگ پاییزم بی تو می ریزم  

نو بهارم کن....نوبهارم

شنبه 6 مهر ماه سال 1387
غمی غمناک

 شب سردی است و من افسرده . را ه دوری است و پایی خسته  

تیرگی هست و چراغی مرده 

میکنم تنها از جاده عبور:دور ماندند زمن آدمها.سایه ای از سر دیوار گذشت. 

غمی افزود مرا با غمها. 

فکر تاریکی و این ویرانی بی خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز کند پنهانی. 

نیست رنگی که بگوید با من اندکی صبر سحر نزدیک است 

هر دم این بانگ برآرم از دل:   وای این شب چقدر تاریک است ! 

خنده ای کوکه به دل انگیزم؟ قطره ای کوکه به دریاریزم؟  صخره ای کوکه بدان آویزم؟مثل این است که شب نمناک است. 

دیگران را هم غم هست به دل. غم من لیک غمی نمناک است...

 

یکشنبه 31 شهریور ماه سال 1387
مناجات بزرگان

مهربان ترین خدا 

به من توفیق تلاش در شکست. صبر در نومیدی 

رفتن بی همراه.کار بی پاداش. فداکاری در سکوت 

دین بی دنیا. عظمت بی نام. خدمت بی نان 

ایمان بی ریا. خوبی بی نمود 

عشق بی هوس.تنهایی در انبوه جمعیت...و 

دوست داشتن بدون آنکه دوست بداند را روزی کن 

                                                                                          دکترعلی شریعتی

یکشنبه 31 شهریور ماه سال 1387
هم ملک هم شیر حق هم بحر دین هم فتح علم

 مهر حیدر

پنجشنبه 28 شهریور ماه سال 1387
الا که راز خدایی...

چهارشنبه 27 شهریور ماه سال 1387
سکوت سهم نگاه کبوتران

در نگاه پروانه ای که می سوخت کسی به تما شای گمشده ی خود ایستاده بود 

از چشمی در خواب ستاره می چکید 

دستی سخاوت ایینه را لمس می کرد و برجاده های خاکستری چشمهایی رو به آبی آسمان زمزمه می شدند و شب شب گندمزار بود 

 

وهنوز 

 

روی پلی خاموش صدای ساز دهنی پسرکی بیدار بود 

عاشقی کودکانه های ذهن خود را گریه می کرد 

وشب هنوز شب گندمزار بود 

ومن نمی دانستم که چرا در شرقی ترین سمت تنهایی  

 

سکوت سهم نگاه کبوتران است....

شنبه 23 شهریور ماه سال 1387

بهاربیست بهترین خدمات وبلاگ نویسان نسل جوان            www.bahar20.sub.irنجوای شبانهبهاربیست بهترین خدمات وبلاگ نویسان نسل جوان            www.bahar20.sub.ir

شنبه 23 شهریور ماه سال 1387
ای سرا پا همه خوبی به تو می اندیشم

همه می پرسند 

چیست در زمزمه ی مبهم آب ؟

چیست در هلهله ی دلکش برگ؟ 

چیست در بازی ان ابر سپید روی این ابی ارام بلندکه تو را می برد اینگونه به ژرفای خیال؟ 

چیست در خلوت خاموش کبوتر ها؟ 

چیست در کوشش بی حاصل موج؟چیست در خمده ی جام؟ 

که تو تا چندین ساعت مات و مبهوت به ان می نگری؟ 

نه به ابر.نه به خاک نه به برگ 

نه به این ابی ارام بلند.نه به این خلوت خاموش کبوتر ها.نه به این اتش لغزیده به جام... 

 

من به این جمله نمی اندیشم 

 

من مناجات درختان هنگام سحر/رقص عطر گل یخ را در باد/ نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه  

صحبت چلچله ها راباصبح/نبض پاینده ی هستی را در گندم زار/گردش رنگ وطبیعت رابر گونه گل 

 

همه را می شنوم . می بینم 

 

من به این جمله نمی اندیشم  

 

ای سرا پا همه خوبی به تو می اندیشم  

همه وقت.همه جا. من به هر حال که باشم به تو می اندیشم...

  

جمعه 22 شهریور ماه سال 1387
کی می شود بیایی

خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir کی می شود که بیایی و زندانیان خسته دلی را که در پشت میله های اهنین انتظار؛ در حبس و خلوت نشسته اند را با کلید مهرت ازاد کنی. 

کی می شود که بیاییو غبارهای ایینه ی دل را پاک کنی ونور ایمان را در ان بتابانی. 

کی می شو دکه بیایی وبا کشتی نجاتت انسانها را از غرق شدن در مرداب زشتی ها و پلیدی ها نجات دهی. 

مهدی جان 

بدان که بزرگترین غم ما فراق تو وبزرگترین ارزوی ما وصال توست. 

پس 

همچنان در گوشه ای می نشینیم و زیر لب زمزمه می کنیم  

کی می شود بیایی...

جمعه 15 شهریور ماه سال 1387
سخن اهل دل

بارالها ما را از انانی قرار بده که در فضل خلوصشان جز بوی گل مریم تو نپیچید ودر برکه ی چشمشان جز نیلوفر ابی تو نرویید.انانکه بودنشان را جز در سجود سپاس تو دیدند.بارالها مارا از انا نی قرار ده که پیشانیشان سجده گاه عظمت توست و چشمانشان بی خواب خدمت توست واشکهایشان زبان خشیت تو.ای انکه ماههای رخسار تو روشنایی راه و زیبایی نگاه عاشقان  است.....

پنجشنبه 14 شهریور ماه سال 1387
الهی...

الهی     قبله ی عارفان خورشید روی توست ومحراب جانها طاق ابروی توست ومسجداقصای دلها حریم کوی توست نظری به سوی ما فرما که نظر ما به سوی توست 

دوشنبه 11 شهریور ماه سال 1387
ای که امکان بهاری

همزمان با صبح چشم خورشیدی تو جهت پنجره را می کاود دشت روشن شده از روشنی  رخسارت.ابر بیداری در غربت ما می بارد .بال اگر ذوق پریدن دارد صبح گر میل دمیدن دارد باغ اگر سبزتر از سبز امد برکت اب زلالی است که از چشم ترت می بارد .باغ بیدار است باغبان با تپش قلب تو این مزرعه را سرخ تر می کارد بی گمان ماه دست تو را می بوسد ورنه در سایه ی طولانی شب شب چه وحشتناک است ای که امکان بهار و ابی .بی اشارات دو چشم تو زمین می پوسد تو چنان  که بهار از دم گرم تو بر می خیزد .

چهارشنبه 6 شهریور ماه سال 1387
خواب اشفته ی مرا...

گم شده ام میان این همه کلمه ی گوناگون کوچه را و خانه را از یاد برده ام .ماه و افتاب را نمی شناسم.بغضهای کهنه ودستهای تهی که در دلم زندگی می کنند ارام و قرارم را از من برده اند.شکوه می برم پیش اسمان شاید که در این شبها چاره ای کنند خواب اشفته ی مرا...   

سه شنبه 5 شهریور ماه سال 1387
چقدر ستاره در جیب داری؟

چقدر ستاره در جیب داری که به دیدار من امده ای؟  چقدر درخت در حیاط خانه ات کاشته ای تا من در سایه سار انها برای همیشه.....چقدر ترانه برایت هدیه بیاورم تا کمی ستاره به من بدهی؟؟؟چقدر باید حرف بشنوم ؟چقدر باید حرف بزنم ؟ چقدر باید به بال پرندگان نگاه کنم که چرخ می زنند در اسمانی که برای همیشه ابی نیست چقدر باید منتظر ایستگاهی باشم که هیچ قطاری از ان نمی گذرد ؟چقدر تو باید به چشمهای من نگاه کنی ومن به ریلهایی که پایانی ندارند چقدر باید ستاره در سبد هامان بریزیم تا همدیگر را برای همیشه به ایستگاه پایانی جهان بدرقه کنیم؟

یکشنبه 3 شهریور ماه سال 1387
فاصله

وقتی غنچه های صحرا با حجب وترس می شکفند یا موجها در بیکران وسعت دریا مردانه می خروشند وقتی سینه سرخ های جوان با نغمه های عاشقانه ی خود صبح را در باغ می پراکنند وقتی کنار باغچه پروانه ها شادی کنان به صورت هم بوسه می زنند اندوه زرد این همه دوری بر برگهای  سبز دلم می نشیند اما....زیباست زندگی 

سه شنبه 15 مرداد ماه سال 1387
دعاهای تنهایی

محتاج محبتم خدایا مددی کن.......خدایا جویای تبرک توام مرا لطف و مهری ببخش تا قدسیان مرا در پرتو مهر و حمایت خود قرار دهند

شنبه 5 مرداد ماه سال 1387
    ..... ای کاش
امشب ای کاش که میشد قفسی تازه کنم.تواگررشته ی خوابت کمکی پاره کنی من برای شب تو قصه بسی تازه کنم

شنبه 5 مرداد ماه سال 1387
خورشید
اگر به خورشید رسیدی برایم یک سبدنوربیاورتاروشن کندشب تنهایی ام راوبه پرنده هابگومی شودبال نداشت اما......پروازکرد؟؟؟

شنبه 5 مرداد ماه سال 1387
ای صمیمی ای دوست
ای صمیمی ای دوست گاه بیگاه لب پنجره خاطره ام می ایی.ای قدیمی ای خوب ارزویم همه سرسبزی توست .دایمازخندهلبانت لبریز.دامنت پرگل باد

سه شنبه 1 مرداد ماه سال 1387
ماهی دوست نازنین

رفته بودم سر حوض تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در اب.  اب در حوض نبود  ماهیان می گفتند تو اگردر تپش باغ خدا را دیدی همت کن وبگو     ماهی ها حوضشان بی اب است

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 1594


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها